|
به چه مي خندي تو؟به مفهوم غم انگيز جدايي؟ به چه چيز ؟ به شکست دل من يا به پيروزي خويش ؟ به چه مي
خندي تو؟به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟يا به افسونگري چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟به چه
مي خندي تو؟به دل ساده من مي خندي که دگر تا به ابد نيز به فکر خود نيست؟خنده دار است بخند...

مترسک
زياد وقت صرف ساختنم نكردند؛ با هر چي كه دم دستشون بود ساختنم همين قدر كه ديگران باور كنند كه وجود دارم.
و من هر وقت كه بارون مي باره و گودال جلوي پام پر از آب مي شه و آينه اي مي شه واسه ديدنم؛ چشمهام پر از اشك مي شه و به خودم مي گم: بيچاره پرنده ها! حق دارند ازم بترسند. دلم كلي مي گيره. شايد اگر من رو يك كمي بهتر مي ساختند، حالا يه مترسك تنهاي تنها توي دنياي به اين شلوغي نبودم.

|